تبلیغات
یوسف گمگشته - واقعه عجیب در عالم برزخ

یوسف گمگشته

عاشقان و منتظران حضرت قائم(عج)

واقعه عجیب در عالم برزخ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 علامه طباطبائى (سید محمّد حسین طباطبائى صاحب تفسیر المیزان ) نقل كرد كه : استاد ما عارف برجسته ((حاج میرزا على آقا قاضى )) مى گفت :

در نجف اشرف در نزدیكى منزل ما، مادر یكى از دخترهاى افندى ها (سنّى هاى دولت عثمانى ) فوت كرد.

این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجّه و گریه مى كرد، و جدا ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادرش آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.

هنگامى كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد مى زد: من از مادرم جدا نمى شوم ، هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد، دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد، سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم در پهلوى بدن مادر در قبر بماند، ولى روى قبر را از خاك انباشته نكنند، و فقط روى قبر را با تخته اى بپوشانند، و دریچه اى هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است ، دیدند تمام موهاى سرش سفید شده است .

پرسیدند چرا این طور شده اى ؟

در پاسخ گفت : شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم ، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و یك شخص محترمى هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب مى داد، سؤ ال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من محمّد بن عبداللّه (ص ) است .

تا اینكه پرسیدند: امام تو كیست ؟

آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود گفت : لست لها بامام : ((من امام او نیستم )) (آن مرد محترم ، امام على (ع ) بود).

در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوى آسمان زبانه مى كشید.

من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع كه مى بینید كه همه موهاى سرم سفید شده در آمدم .

مرحوم قاضى مى فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنّن بودند، تحت تاءثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیّع ، تطبیق مى كرد) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیّع ، اعتقاد پیدا كرد.

 

منبع: داستان دوستان جلد 5

تالیف : محمد محمدى اشتهاردى





طبقه بندی: متفرقه،
[ 1392/05/23 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ سرباز امام زمان(عج) ] [ نظرات() ]

صالحون ، پاتوق عمارها ، اخبار